فروشگاه یک کتاب

 باج

باج


شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

گفتگو با خدا

I dreamed I had an interview with God
در رویا دیدم که دارم با خدا حرف میزنم



God asked

خدا از من پرسید



?So you would like to interview me

مایلی از من چیزی بپرسی؟



I said, If you have the time

من گفتم، اگر وقت داشته باشید



God smiled

با لبخندی گفت



My time is eternity

وقت من ابدی است



?What questions do you have in mind for me

چه پرسشی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟



I asked
پرسیدم
?What surprises you most about human kind

چه چیزی در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده می کند؟



God answered

خدا پاسخ داد



That they get bored with childhood

آدم ها از بودن در دوران کودکی خسته می شوند



They rush to grow up, and then

عجله دارند زودتر بزرگ شوند، و سپس



long to be children again

حسرت دوران کودکی را می خورند



That they lose their health to make money

اینکه سلامتی خود را صرف کسب ثروت می کنند



And then

و سپس



Lose their money to restore their health

ثروتشان را دوباره خرج بازگشت سلامتیشان می کنند



That by thinking anxiously about the future

چنان با هیجان و نگرانی به آینده فکر می کنند



They forget the present

که از زمان حال غافل می شوند



Such that they live in neither the present

آنچنان که دیگر نه در حال زندگی می کنند



And not the future

و نه در آینده



That they live as if they will never die

اینکه چنان زندگی می کنند که گویی هیچوقت نخواهند مرد



And die as if they had never lived

و آنچنان می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند



God's hand took mine

خداوند دستهای مرا در دست گرفت



And we were silent for a while

و ما برای لحظاتی سکوت کردیم



Then I asked

سپس من پرسیدم



As the creator of people

به عنوان خالق انسانها



?What are some of life's lessons you want them to learn

می خواهید آنها چه درسهایی از زندگی را یاد بگیرند؟



God replied with a smile
خداوند با لبخند پاسخ داد



To learn they can not make any one love them

یاد بگیرند که نمیتوانند دیگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند



But they can do is let themselves be loved

اما می توانند طوری رفتار کنند که محبوب دیگران شوند



To learn that it is not good to compare themselves to others

یاد بگیرند که خود را با دیگران مقایسه نکنند



To learn that a rich person is not one who has the most

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد



But is one who needs the least

بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد



To learn to forgive by practicing forgiveness

یاد بگیرند دیگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگی



To learn that it only takes a few seconds to open profound wounds in those they love

یاد بگیرند تنها چند ثانیه طول می کشد تا زخمی در قلب کسی که دوستش دارید ایجاد کنید



But it can take many years to heal them
ولی سال ها طول می کشد تا آن جراحت را التیام بخشید



To learn that there are people who love them dearly
یاد بگیرند کسانی هستند که آن ها را از صمیم قلب دوست دارند



But simply have not yet learned how to express or show their feelings

ولی نمیدانند چگونه احساسشان را ابراز کنند



To learn that two people can look at the same thing

یاد بگیرند و بدانند دو نفر می توانند به یک موضوع واحد نگاه کنند



But see it differently
ولی برداشت آن ها متفاوت باشد
To learn that it is not always enough that they be forgiven by others
یاد بگیرند که همیشه کافی نیست همدیگر را ببخشند
But they must also forgive themselves
بلکه انسان ها باید قادر به بخشش و عفو خود نیز باشند
Thank you for your time, I said

سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم



?Is there anything else you would like your children to know
آیا چیز دیگری هم وجود دارد که دوست داشته باشید تا آنها بدانند؟



God smiled and said

خداوند لبخندی زد و پاسخ داد



Just know that I am here

فقط اینکه بدانند من اینجا "با آنها" هستم




ALWAYS
همیشه

لالا کن ...


لالا کن دختر ِ زیبای شبنم

لالا کن روی زانوی شقایق

بخواب تا رنگ ِ بی مهری نبینی

تو بیداری ِ که تلخ ِ حقایق

 

تو مثل ِ التماس ِ من می مونی

که یک شب روی شونه هاش چکیدم

سرم گرم ِ نوازشهای اون بود

که خوابم برد وکوچش رو ندیدم

 

حالا من موندم و یه کُنج  ِ خلوت

که از سقفش غریبی چکه کرده

تلاطمهای امواج ِ جدایی

زده کاشانه مو صد تکه کرده

 

دلم می خواس پس ازاون خواب ِ شیرین

دیگه چشمم به د نیا وا نمی شد

میون ِ قلب ِ متروکم نشونی

از گنج ِ خاطرات پید ا نمی شد

 

صدام غمگینه ازبس  گریه کردم

ازم هیچ اسم و هیج آوازه ای نیست

نمی پرسه کسی هی، در چه حالی ؟

خبراز آشنای تازه ای نیست

 

کسی تو فکر بی برگی ِ من نیست

منی که جنگلی انبوه بودم

هوای خوب ِ دریا تو نفسهام

غرور و اقتدار ِ کوه بودم

 

به پروانه صفتها گفته بودم

که شمعم، میل ِ خاموشی ِ من نیست

پرنده رو درختم آشیون کن

حالا وقت ِ فراموشی ِ من نیست

افشین مقدم


دایی ممد

دایی ممدم از اون مردای خیلی خوش قیافه و خوش هیکل بود. دردونه مادر بزرگم بود و تو خانواده واسه خودش برو و بیایی داشت. بچه که بود عاشق سنتور بود و اینقدر گریه و زاری کرد که عزیز جون(مادر بزرگش) رفت و واسش یه سنتور خرید و دایی ممد با رفیق جون جونی و همسایه دیوار به دیوارشون، جمال وفایی، شروع کردن رو پشت بوم خونه تمرین ساز و آواز کردن. بدون اینکه کلاس بره و معلم داشته باشه و نت بدونه،...... سوز صدای سازش آدمو به گریه می انداخت. همینکه از سربازی برگشت مادر واسش زن گرفت. دختری که سر عقد فهمیدن هفت سال از خودش بزرگتره. دایی از سر سفره عقد بلند میشه و میگه نمی خوام. اما با تشر مادر که " بتمرگ سر جات، دختر مردم رو بی آبرو نکن" عروسی سر می گیره و دایی بیست ساله ما متاهل میشه. صبحها می رفته اداره و شبها فکل کراوات می کرده و می رفته کاباره. تقریبا برای همه خواننده های قبل از انقلاب سنتور زده. زنش یه زن مومن و صبور و مظلومه و یکی از اون آدماییه که تو زندگیم واسش ارزش زیادی قائلم و بی اندازه دوستش دارم. از اون زناییه که نسلشون منقرض شده. تسلیم محض بودن و اطاعت بی چون و چرا از مردش غیر قابل باوره. همه می دونن که اولین اسمی رو که تونستم تلفظ کنم "ننایی" (زن دایی) بوده و هنوزم به همین اسم صداش می زنم. اینقدر تو فامیل عزیز بود که حتی بچه دار نشدنش هم خدشه ای به محبتش در دل مادر شوهر و قوم شوهر که همیشه "عروس" صداش می زدن وارد نکرد، بسکه نجیب و معصوم بود.

دیروز رفتم به دیدنشون. اینقدر از وارد شدن تو محله ای که سالای کودکیم در اونجا گذشته هیجان زده شده بودم که تو کوچه بن بستشون ایستادم و قبل از اینکه زنگ بزنم ، زل زدم به در خونه ای که زمان بچگیم با شور و شوق می کوبیدم بهش و داد می زدم: ننایی، ننایی، در رو باز کن.
همه چیز همونجور بود به غیر از زنگ خونه که تازه تصویری شده بود. دایی با باطری توی قلبش و ننایی با قند و فشار خون و ناراحتی قلبیش کنار هم و روی تختی که تو آشپزخونه گذاشته شده زندگیشون رو می گذرونن. از چشمای درشت و مشکی و موهای فرفری و پوست سفید دایی ممد تنها توده ای چروکیده به جا مونده و از ننایی که به فرز بودن و کدبانویی شهره بود یه مشت استخون زیر پوستی تیره و بیمار که حتی قدرت یه استکان شستن هم نداره. اما هنوز هر دو به شدت با نمک و حرافند. دلم نمی اومد از پیششون تکون بخورم. اینقدر از خاطرات گذشته و جوونیاشون واسم گفتن که مست شدم. ننایی اما اینبار، بدون ترس و خجالت، از ظلمایی که تو زندگی بهش شده بود هم گفت و دایی رو خجالت زده کرد.
دیروز با تمام وجودم بی رحمی و کوتاهی زندگی رو لمس کردم و اینکه آدما زمانی می فهمن که چقدر می تونستن بهتر زندگی کنن که دیگه موقع رفتنشونه. چقدر دلم می خواست دایی دوباره واسم آهنگ «شیرین شیرین» رو می زد اما حیف که سنتورش نا کوکه و انگشتاش قدرت گرفتن مضراب رو نداره...



بابک جوانمرد
۲۶ آبان ۱۳۹۰

باج

شعری بسیار زیبا از افشین مقدم


لاف نمی زنم من، باج به تو نمی دم

شیر اگه رام شه ، تاج به تو نمی دم


باج به تو نمی دم ، که بَرده داری کنی

برهنه ای نمی خواد ، تو پرده داری کنی


اگرچه تیر ِ ناشی، خراش ِ یک ناخُنه

کوزه ای که بشکنه، آب و تلف می کنه


رو گنج ِ دسترنجم  صد مار ِ خفته دارم

با هر درختم صلیب، دار ِ نهفته دارم


برای کشتی ِ من ، تو نا خدا نیستی

بُت بودی و شکستی، دیدم خدا نیستی


برابری نمی خوای ، برادری نمی خوام

باج به تو نمی دم به جنگ ِ با تو می یام